تبليغاتX

طراحی سایت

قالب وبلاگ

سکوت بین ما 2تا

طراحی سایت


سکوت بین ما 2تا
 
پیشکش اونی که دوسش دارم اما...
نوشته شده در تاريخ شنبه سی ام مهر 1390 توسط تـــــــک

سلام دوستان

حالتون خوبه؟

منم خوبم .مگه میشه ترم اول دانشجو مهندسی معماری باشی و ناراحت

خدا رو شکر میکنم که اون چیزی که میخواستم قبول شدم

اگه زمین دارین بزارین کنار تا براتون نقشه بکشم

البته اگه عجله ندارین ها

آخه ۵سال دیگه باید بخونم

برام دعا کنید براتون دعا میکنم

مراقب دلتون باشید

بای


نوشته شده در تاريخ شنبه یازدهم تیر 1390 توسط تـــــــک

سلام دوستان

کنکووووووووووورم تموم شد

آخیش راحت شدم

دیگه خیلی خسته شده بودما

شما خوبید؟؟؟؟؟؟


نوشته شده در تاريخ جمعه بیست و ششم فروردین 1390 توسط تـــــــک

هر كی اومد تو زندگیم..میبردمش تا آسمون
امروز میشد رفیق راه..فردا واسم بلای جون
نمیشه قبل عاشقو..بدست هر كسی سپرد
نمیدونم بد میاورد..یا چوب سادگیشو خورد
هر چی كه به سرم اومد..تقصیر هیچكسی نبود
هر چی كه بود پای خودم..تو قصه هام كسی نبود
هیچكسی عاشقم نشد..هیشكی سراغم نیومد
جواب كار خودمه..هر چی بلا سرم اومد
تقصر هیچ كسی نبود..هر چی كه بود به پای من
فقط تو بعد از این نیا..میون لحظه های من
رفاقتت مال خودت..منت نزار روی سرم
این قصه ها تموم شده..دیگه نیا دورو برم...

 

و من تردید داشتم که با نبودنت آرام می شوم یا با بودنت خوشبخت؟


و حتی شک داشتم که آرامش را می خواهم یا خوشبختی را!


و هنوز دست و پا میزنند


ذهن خسته ام...


قلب درمانده ام...


چشمان بهت زده ام...


حرف هایم این روزها سر و ته ندارد!!


نوشته شده در تاريخ پنجشنبه نوزدهم اسفند 1389 توسط تـــــــک

دلم را سبردم به بنگاه دنیا و هی آگهی دادم این جا و آنجا هر روز برای دلم مشتری آمدرفت  و هی این و آن سرسری آمد و رفت ولی هیچ کس واقعا اتاق دلم  را تماشا

نکرد

دلم قفل بود ولی کسی قفل قلب مرا وا نکرد و انگار هر آجرش فقط از غم و غصه ماتم است و رفتند و بعدش دلم ماند بی مشتری ومن تازه آن وقت گفتم خدایا قلب مرا میخری؟

و فردای آن روز خدا آمد و توی قلبم نشست ودر را روی همه بشت خود بست

و من روی ان در نوشتم ببخشید دیگر برای شما جا نداریم

از این بس به جز او کسی را نداریم


نوشته شده در تاريخ پنجشنبه دوم دی 1389 توسط تـــــــک

سلام دوستان

حالتون چه طوره؟

دلم خیلی واستون تنگ شده

واسه اومدن به وبلاگم

یه مدت هر روز اینجا بودم ولی حالا...

امسال کنکور دارم  برام دعا کنید یه جای خوب یه رشته خوب قبول بشم

منم دارم تلاشمو میکنم

یادتون نره که یادتون هیچ وقت از یادم نمیره

دوستتون دارم

بهم سر بزنید

 


نوشته شده در تاريخ سه شنبه هشتم تیر 1389 توسط تـــــــک

سلام دوستان

حالتون چه طوره؟

این چند روز خدا بهم توفیق داد و رفتم اعتکاف

واسه همتون هم دعا کردم

خیلی خوب بود

حالا یکی از خاطره هامو براتون میگم

سومین شبی که اونجا بودیم مثل همیشه بعد از افطار تا سحر بیدار

بودیم و نماز میخوندیم (وای نماز هاش انقدر طولانی بود)

بعدش هم سحری خوردیم و موقع نماز صبح شد

همین که حاج آقا شروع کرد به نماز خوندن همه جا ساکت بود

حاج آقا والضالین و خیلی با غلیظ میگفت که خیلی خنده دار میشد

بعد یکی از بچه ها بلند زد زیر خنده یه یه دفعه کل دوستام هم خدیدن

حالا مگه خندشون بند می اومد(فکر کن همه نماز گزار ها بلند بخندن)

حتی من هم خندم گرفته بود همه نماز ها اشتباه شد

من که دوباره خوندم


.: Weblog Themes By Pichak :.


تمامی حقوق این وبلاگ محفوظ است | طراحی : پیچک